ترانه هاي سپيد


 

« حيات امروزي »

 

تمامي زندگي‌هاي پوچ كنوني

رسيدن به آرزوهاي ديروز

و اميد به ديدن فرداهاي امروز است .

 

از كنار مردمي مي‌گذريم كه احساسشان را در مشت مي‌گيرند و با خود حرف مي‌زنند .

رهگذراني كه با نگاه جستجو گر به قيمت گذاري تو مي‌نشينند .

مردمي كه نگاهشان آشنا و دلهايشان چه غريبند .

آنان كه جز حرفهاي پوچ ، كلام تازه‌اي نمي‌دانند .

 

كاش مي توانستم بگويم :

چرا همه‌ي ما انسانيت را لگد كوب مي‌كنيم و بر آن آب دهان مي‌اندازيم ؟

بي تفاوت از كنار گند آب جوي رد نشويم .

اين بوي تعفن ماست نه گناه آب !!!

چرا وجداني بيدار نداريم ؟

چرا وقتي عشق هست ... صداقت هست ... تبادل نفس هست ...

دروغ ؟

چرا تظاهر ؟

چرا تقدّس گلاب را به سخره مي‌گيريم ؟

آيا اين گناه من و تو نيست كه كوچه هاي تنگ فرصت پركشيدن كبوتر را گرفته است ؟

آيا اين گناه از ما نيست كه درختان سرو سرود آزادي را در ميان حصار مي‌خوانند؟

 

نگاهي بيندازيد !

جغرافياي جهان بزرگ تر از آن است كه بر ديواره‌ي چشمانمان جاي بگيرد .

 

كاش آيينه اي تمام نما براي به رخ كشيدن درون پوسيده‌مان بود ؟

 

 

« 10/12/81 »

 


نازی

 

 

*************************************************

**Happy Birthday**

*************************************************

 

 

و در كلبه‌ي حقيرانه و كوچك  ، اما پر از مهر و اميد اين روز را با شما خوبان جشن مي‌گيرم ...حضور سبزتان مايه افتخار من است . خوش آمديد .

 

 

پنجم تير ماه بيست و هشت سال پيش ....

 

در چنين روزي خورشيد زندگي دختري از سرزمين انسانهاي شرقي طلوع كرد كه همواره بر تاريكي شب‌ تابيد .

گريه هايش به خنده اي مي مانست شيرين ، در پس چهره‌ي فروريخته در نقاب حزن. با دو چشم كوچك و سياه كه دردهاي بزرگي را نظاره كرد . و زندگي را چون ترنم زيباترين ترانه‌هاي بلبلكان زرّين بال، بر پرده‌ي حسرت قلبش ترسيم كرد . او كه روزهايش چون شب يلدا ؛ طولاني ، سرد و سياه بود، با تبسمي آميخته با شكيب به سپيده خوش آمد گفت . و در كنج پستوي نمناك و تاريك براي فردايي روشن ، اينگونه دعا كرد ....

 

خدايا !

         چنان بردلم بتاب تا اين خسوف مداوم برود  .

        بر من بي تاب، بتاب....

 

 

منتظر بودم امروز دوستان زيادي برام تبريك بفرستند. اما انتظار بيجايي بود به گمانم .

دوستي دارم كه  دقيقاً 10 سال پيش براي آخرين بار همديگر را ديديم اما روز تولد همديگر يادمان هست و هر سال روز تولد  به هم زنگ مي زنيم. امسال او هم زنگ نزد . فكر نميكنم مورد ناراحت كننده اي باشد . چون از دوستي ما چيزي كم نشده است . ولي 1-0 به نفع من تمام شد   : ))

 

( بايد چند بار اسپند دود كنم براي خودم.ميترسم چشم بخورم با اين رفقا: ))))))

 

در ضمن ، گفته باشم ، تبريك بيات شده قبول نمي كنم . از اين ساعت به بعد هم پيغامهاي ارسالي شما پاسخ داده نمي شود . اما درمورد هداياي مرسوله مي توانم زمان را تمديد كنم :((  زياد سخت‌گيري نميكنم .

 

 

تا طلوعي ديگر ....  

 


نازی

 

 

 

ما همچنان در اوّل وصف تو مانده‌ايم

 

منّت خداي را، عزّ و جلّ كه طاعتش موجب قربت است و به شكر اندرش مزيد نعمت . هر نفسي كه فرو مي رود، ممّد حيات است و چون برمي‌آيد، مفرّح ذات . پس در هر نفسي دو نعمت موجود است و بر هر نعمتي شكري واجب .

 

از دست و زبان كه بر آيد                كز عده‌ي شكرش به در آيد ؟!!!

 

 

سلام :

گفته بودم که باز خواهم آمد ، وآمدم.                                               آمدم که لحظه لحظه‌ي تنهايي ام را با شما، شماره کنم.                               آمدم تا ترانه هاي خلوتم را در انعکاس امواج دلهاي پاکتان به نظاره بنشينم. کاش ره آوردي، در خور، همراه آورده بودم تا گل لبخند بر چهره و برق اميد بر ديدگانتان مي نشاندم.                                                                   و صد افسوس که با دستي تهي‌‌تر از پيش آمدم.                                 شانه‌هايم را ازغبار اين فراق مي‌تکانم. تا بذر سبز شعررا در باغچه صفاي خاطرتان بيافشانم. و در انتظار روئيدنش هر صبحگاه شبنم  آويخته از مژه‌ي شب را نثارش کنم.                                                                   شايد روزي فرا رسيد که شکوفه‌هاي سپيد را از دل سياه شعرم بچينم.        

 

پنجره تنهايي‌ام را بستم . با وجود تمام درد ها وخاطرات تلخ و شيرين‌اش واين باردر دل را رو به مزرعه ي آفتابگردان ها باز كردم .

بياييد با هم به زندگي لبخند بزنيم .

 

 

« در نا اميدي بسي اميد است »

 

شبانگهان كه شفق، موج آتشين‌اش را

به صخره هاي زمين كوبد از كرانه‌ي روز

بجاي آنكه دل را از آفتاب برگيرم

گمان برم كه طلوعش ميسر است هنوز.

 

اگر رها كند اين باور شگفت مرا

اگر تهي شوم ازين اميد نا فرجام

چنان به سوي افق ميگريزم از دل شهر

كه آفتاب سوزاندم در آتش خويش

 

مرا خيالي از اين گونه در سر است هنوز

 

از اين خيال چه سود ؟

من آن اسير سيه روزگار اميدم

من آن مريض شفا ناپذير ايمانم

و گر نه آه چرا در شبي چنين تاريك

مرا به رجعت خورشيد ، باور است هنوز ...؟

 

« نادر نادرپور- تهران - خرداد 1350 »

 

 

 

انجام آنچه را كه مي‌ تواني يا مي‌ انديشي كه مي ‌تواني، آغاز كن! در جسارت؛ نبوغ، اقتدار و اعجاز نهفته است .

« گوته »

 

 

تا طلوعي ديگر

 

 


نازی